هیچ محصولی در سبد خرید نیست.
دال طلایی وجغدهای جادو/قصه های روستاتیش
قصهگوهای سرزمینهای غربی، همان مردم کوهساران بلند و دشتهای پهناور، میگویند که شاپورخواست شهر قشنگی…
قصهگوهای سرزمینهای غربی، همان مردم کوهساران بلند و دشتهای پهناور، میگویند که شاپورخواست شهر قشنگی…
موی سارای، دختر قشنگ اهل دشتهای مغان طلاییرنگ بود، درست مثل ماهی که در شب…
قصهگوهای دشتهای بلند بلوچستان یا آنها که نزدیک دریا کپر داشتند و شبها کنار آتش…
تابهحال صدایش را شنیدهاید؟ صدای مرغ حق گو که انگار جایی در دوردست لابهلای شاخههای…
آبوهوای مازندران آدم غریبه را شاعر میکند چه برسد به کسی که یکعمر چشمش به…
سَدو دختر زیبای بلوچ عادت داشت وقت سوزندوزی، برای پرندههای مهاجری که بالای کپر مینشستند…
https://roostatish.ir/wp-content/uploads/2020/07/mina-palang-ghese-final.mp4 مینا را میگویند وِرگ چشم بود، یعنی گرگ چشم، دختری یتیم و که با…
قصه هانی و شیخ مرید را خیلی از مادران بلوچ در گهواره گفتهاند. میگویند هانی…
روزی روزگاری در سرزمینی سرسبز و دور دوتا خواهر زندگی میکردند به نام زین و…
این بار یکی بود یکی نبود ما برمیگردد به صد و پانزده سال پیش، به…
یکی بود یکی نبود، در روزهای دور در همین اطراف رسم غریبی بود، یعنی از…
میگویند سیامند مثل شبی آرام و تاریک بود، سبزه و چشمسیاه و خاموش و البته…